گفتی که داری میای…

دیروز که زنگ زدی و گفتی کارات برای اومدن درست شده،،از یک طرف خوشحال شدم که داری میای و به رویاهات جامه عمل می پوشونی و من بعد از هشت سال و نیم می بینمت و وجودت و بعد از یک عمر دوباره کنارم حس میکنم و جای خالیت و تو این مدت هیچوقت و هیچکس تنونست پرش کنه پر میشه ،از یک طرف نگرانم،نگران مامان و بابا که یک غم دیگه ،به روی غم هاشون اضافه میشه ،نگران مامان که هنوز نگران پسر بزرگترشه و اومدن تو نگرانی ها و دعاهای شبانه شو چند برابر میکنه،بیشتر از اون نگران بابا که تو براش همه کس هستی،میدونی جای خالیت تو اون خونه چقدر سنگینی میکنه؟یادته وقتی اومدم برام نوشتی خونه چقدر خالی شده؟فکر میکنی وقتی تو بیای از اون خونه دیگه چی باقی میمونه؟هیچی جز یه ماتمکده که هر گوشه اش یه خاطره ای از من و تو باقی مونده.به هر حال برای در آغوش کشیدنت لحظه شماری میکنم.
There are currently no comments highlighted.
مرد مومن خودت که گذاشتی رفتی هممونو داغون کردی…این یکیو چراهوایی کردی..میدونی به همین دلیل هیچوقت هیچوقت جرات نکردم زنگ بزنم خونتون حال مامانتو بپرسم..اگه میگفت دلتنگم من چه غلطی میتونستم بکنم..هان؟دیگه نبودنت داره بوی جوراب میگیره…!!!
Reply