| آلبوم تصاویر |
|
:: ياهو! مسنجر :: گالري عکس :: :: ايميل :: |
| سرفصلها |
|
(57) - دلتنگي
(141) - روزانه (26) - سياست (20) - عکس (1) - فيلم (9) - پناهندگي |
| دوست داشتنيها |
| جستجو |
| خبرنامه |
| آمار |
|
نوشتههاي من: 263 نظرات ديگران: 227 بيشترين نظردهندگان: Mehdi 19 cialis 11 Giełda Samochodowa 10 بی دل 7 كوروش ضيابري 7 آخرين نظرات: |
| با تشکر از |
|
::
LostLord :: :: Movable Type 3.11 :: |
الان از فرودگاه برگشتم خونه...آقا يوسف هم برگشت ايران...يوسف براي من و خيلي هاي ديگه مثل پدر بود اينجا...من و يوسف از روزي که وارد آلمان شديم با هم بوديم...و روزهاي با هم بودن بهترين روزهايي بود که من در آلمان تجربه کردم...از يوسف خيلي درسها ياد گرفتم...الان ديگه بايد تهران رسيده باشه...بعد از چهار سال امشب خانم و سه تا بچه هاش و مي بينه...و چه لحظات قشنگي براشون در حال شکل گرفتنه....خلاصه اميدوارم مشکلي براش پيش نياد...از وقتي که رفت دلتنگشم...و تازه الان دارم نبودنش و حس مي کنم...و چه حس بديه اين حس...بودنش نعمتي بود.

يه احساسي من و شديد تو اين چهار سال که اينجا هستم داره عذاب ميده...شايد ميشه گفت به نوعي احساس پشيموني و عذاب وجدانه...
امروز يکي از اقوام نزديک از ايران بهم زنگ زد...سر کار بودم...بعد از احوال پرسي هاي معمول،ازش پرسيدم چه خبر؟گفت:اصلا خوب نيستم...
و زد زير هق هق گريه...از حرفاش متوجه شدم که افسردگي شديد گرفته...از همون موقع دوباره اين احساسه اومده سراغم...تا کي بايد چشمهاي
مامانبزرگم به در باشه که يه روز فريد بر ميگرده...تا کي بايد پشت تلفن بهش بگم به همين زوديها بر مي گردم...به خدا هرچي تو اين مدت اينجا
بدست اوردم به اون چيزايي که از دست دادم نمي ارزه...آقا ما اين آزادي رو نخواستيم ،ارزوني هرکي که فکر ميکنه به کارش مياد...من هنوزم به ياد
اون سحر پا شدن هاي ماه رمضون تو ايرانم که با مامان از خواب پا ميشديم و سحري مي خورديم...هنوزم وقتي افطار ميکنم همش تو فکر افطاري هاي
تو ايرانم...آخه ميشه آدم يکماه تنهايي افطار کنه...اگه من الان تو ايران بودم چقدر مي تونستم کمک همين فاميل از جون بهم نزديکتر باشم؟به چه حقي
به خودم اجازه دادم اين لحظاتي که بايد در کنارشون باشم و بزارمو بيام اينجا...نمي دونم والا...خلاصه خيلي احساس عذاب آوريه....
جاده يکدست نشيب است،بوي اين خاک غريب است،بيخود از گوشه اين بام به آن بام نپر،ميرسد آنچه نصيب است ،بيا برگرديم
بر قرق خانه معشوق علم کس نزند،پشت عيسي به صليب است ،بيا برگرديم...
مي خواهم بنويسم ، تنها به اندازه ي سطري،كه از نگاه تو آغاز مي شود ، و تا زمين تمام ...
پياده آمده ام ، بي چارپا و چراغ ، بي آب و آينه ، بي نان و نوازشي حتي ، تنها كوله يي كهنه و كتابي كال ، و دلي كه سوختن شمع نمي داند
كوله بارم ، پر از گريه هاي فروغ است ،پر از دشتهاي بي آهو ، پر از صداي سرايدار همسايه ، كه سرفه هاي سرخ سل ، از گلوگاه هر ثانيه اش بالا مي روند
پر از نگاه كودكاني ، كه شمردن تمام ستارگان ناتمام آسمان هم ، آنها را به خانه ي خواب نمي رساند ، مي دانم ، كوله ام سنگين و دلم غمگين است
اما تو دلواپس نباش ! بهاربانو، تمام جاده هاي جهان را ، به جستجوي نگاه تو آمده ام ، پياده ، باور نمي كني ؟ پس اين تو و اين پينه هاي پاي پياده ي من
حالا بگو ، در اين تراكم تنهايي، مهمان بي چراغ نمي خواهي ؟
گل من، پرنده اي باش و به باغ باد بگذر.مه من, شكوفه اي باش و به دست آب بنشين.گل باغ آشنايي, گل من, كجا شكفتي؟كه نه سرو ميشناسد
نه چمن سراغ دارد؟نه كبوتري كه پيغام تو آورد به بامي،نه به شاخسار دستي, گل آتشين جامي،نه بنفشه اي,نه جويي.نه نسيم گفت و گويي.
نه كبوتران پيغام،نه باغهاي روشن!
گل من, ميان گلهاي كدام دشت خفتي،به كدام راه خواندي،به كدام راه رفتي؟گل من،تو راز ما را به كدام ديو گفتي،كه بريده ريشه ي مهر,
شكسته شيشه ي دل.منم اين گياه تنها،به گلي اميد بسته.همه شاخه ها شكسته.به اميدها نشسته و به يادها شكفته.
و در آن سياه منزل, به هزار وعده مانده،به يك فريب خفته.
بنا به پيشنهاد حسين عزيزکه در زير اين نوشته آمده ققنوس هم به مانند بسياري از وبلاگها به امروز تغيير اسم داد...باشد که فرداي ماني و ماني ها
به مانند امروز ما نباشد..باشد که آنها در سرزمين پدريمان حق اعتراض داشته باشند...حق آزادي قلم و بيان...حق زيستن ...زيستن در جامعه اي فاقد
خشونت...باشد امروز با همدلي و اتحادمان فرداي آنها را بسازيم...
''جنگ تمام عیاری که مرتضوی با اینترنت شروع کرده، آخرین جنگ او است که اگر آنرا برنده شود، دیگر اثری از آزادی بیان در سرزمین ایران نخواهد ماند.
اما خوشبختانه ما می توانیم به کمک همدیگر به آسانی او را شکست دهیم.
او میخواهد صدای وبسایتهای اصلاحطلب به گوش کسی در داخل ایران نرسد و اگر از پس این کار برنیاید شکست خورده است. پس بهترین راه کمک
به این موضوع پخش کردن خبرهای وبسایتهای امروز و بامداد، به هر شکل ممکن، است. سادهترین راه آن کپی و پیست کردن عین مطالب آنها یا
برگزیدهشان در وبلاگ خود است که میدانم ممکن است برای وبلاگنویسان شناختهی شدهی ساکن ایران سخت باشد، ولی کسانی که ناشناسند
یا در ایران زندگی نمیکنند میتوانند نقش بزرگی بازی کنند.
شبکهی چند ده هزارتایی وبلاگهای فارسی، در مجموع از تمام روزنامههای فارسی زبان، خوانندهی بیشتری دارد و اگر از آن برای شکستدادن دشمنان
آزادی بیان در ایران استفاده نکنیم، فرصتی تاریخی را از دست دادهایم.
بنابراین پیشنهاد میکنم روز دوشنبهی آینده، هر کس که امکانش را دارد، چند خبر را به انتخاب خودش از وبسایتهای امروز و بامداد بردارد وبه همراه
لینکهایی مشخص به منبع آنها، در وبلاگش بگذارد.
من البته یک کار دیگر هم میکنم که اگر شما هم دوست داشتید بکنید. کار سمبولیک جالب خواهد بود: اسم وبلاگمان را برای یک روز به «امروز» تغییر دهیم.''
سال گذشته در سالگرد تولد سينا ،ماني در کنارش نبود ولي بابا سعيد در کنار ماني بود...ولي در سالگرد تولد ماني بابا سعيد در ناکجاآبادي اسير دستان
بي صفت ترينهاي روزگار است ...در سرزميني به دنيا امده ايم که پدري را به جرم ،ديدگاهاي سياسي پسرش به زنجير مي کشند...در سرزميني که ادعاي
رهبرانش اين است که ام القراي اسلام است و عدالت علي را بر بيدادگاهش مستولي کرده است...عدل علي اين بود؟علي شکنجه گاه داشت؟
به راستي که جفايي که شما در طي اين ساليان به اسلام کرده ايد ،هيچ يک از دشمنان اسلام در طي اين چهارده قرن روا نداشتن...چهره اي زشت و خشن
از مکتب مهرباني ...جواناني دين گريز...جامعه اي مملو از فقر و فحشا...اين است ام القراي شما...و به راستي که موفق بوده ايد...پيش از شما به سان شما
بي شمارها،با تار عنکبوت نوشتند روي باد،"کاين دولت خجسته جاويد ، زنده باد!"و اما،الملک يبغي مع الکفر و لايبغي مع الظلم.
سيد اين بود حرمت انسانها و آزادي که برايمان به ارمغان آوردي؟تا به کجا ميخواهيد نقش چاقوي بدون تيغه را بازي کنيد؟تا به کي؟براي چه؟بدا به حال شما كه
قضاوت تاريخ را در نظر نمي گيريد.تمام اين ددمنشي ها نتيجه سهل انگاري شما و همفکرانتان در اين هفت سال است.
حرمت قلم را شکستيد...قلمي که خداوند بر آن سوگند ياد کرده است...ن و القلم و ما يسطرون.سوگند به قلم و آنچه مينويسد...دقت کنيد و هر آنچه
مي نويسد...يعني چه موافق ما باشد و چه مخالف ما...قلمي که سرچشمه پيدايش تمام تمدنهاي و انساني وپيشرفت علوم و بيداري انديشه ها
و افكار و شكل گرفتن مذهبها سرچشمه هدايت وآگاهي بشر است عظمت اين سوگند هنگامي آشكارتر مي شود كه توجه داشته باشيم آن روزي كه
اين آيات نازل گشت نويسنده وارباب قلمي در آن محيط وجود نداشت و اگر كساني سواد خواندن و نوشتن را داشتند تعداد آنها در كل سرزمين حجاز به بيست
نفر نمي رسيد. آري سوگند به قلم ياد كردن در چنين محيطي عظمت خاصي دارد.
به قول داور:''اگرچه تمناي عدالت کردن از گروهي که تنها تصوير عدالت را در ترازوي منقوش بر لباس زندانيانشان مي توان يافت، انتظاري بيهوده است.
و اگرچه تمناي دخالت رئيس جمهور بر اين ظلم بي رويه و بي بديل جز شوخي اي سرد و مزاحي بيهوده تلقي نمي شود، چرا که کار رئيس جمهور چنان از
دست بشده است که جز روزشماري براي پايان اين روزهاي سرد گويي کاري ديگر از او ساخته نيست، اما در پشت آن پرده جز شما کسي را نمي شناسيم
که از او چيزي بخواهيم. در پشت آن پرده اي که پرده دارانش همه را بي جرم و با جرم، شمشير مي زنند و خردمندان را از اقامت در اين حريم به سوي غربت
مي رانند. به نام شرافت و وجدان و ته مانده اعتبارتان از شما مي خواهم جستجويي کنيد و وقتي بگذاريد و اين پدر را که به اندازه کافي شب و روز از رنج دوري
پسرش زخم خورده است، از محبس نجات دهيد.
روزگار خواهد گذشت و روزي ديگر خواهد آمد. در آن روزگاران مردمان آينده خواهند نوشت که مردي ميانسال را که کارش نصيحت فرزند به اعتدال بود، به جرم
اينکه پسرش در کار کتابت بود به محبس افکندند و صدايي از رئيس سابق کتابخانه ملي نيامد و همه اينها در ايامي شد که شما بر صندلي قدرت نشسته بوديد. ''
گيرم كه در باورتان به خاك نشسته ام . و ساقه هاى جوانم از ضربه هاى تبر هاتان ، زخم دار است با ريشه چه ميكنيد ؟
گيرم كه بر سر اين بام بنشسته در كمين پرنده اى پرواز را علامت ممنوع ميزنيد با جوجه هاى نشسته در آشيانه چه مى كنيد ؟
گيرم كه مى زنيد ! گيرم كه مى بريد ! گيرم كه مى كشيد ! با رويش ناگزير جوانه چه مى كنيد ؟ ....
Du bist wieder da,die Welt steht still und hält den Atem an.Du bist wieder da,die Zeit ganz ohne dich war schrecklich lang.Hab dich so vermißt,und deine Briefe
las ich hundertmal.Du bist wieder da,heut ist mir alles andere egal. Du bist wieder da,erzähl, was war, ich hör dir Stunden zu.Du bist wieder da,so weit, so weit
mein Auge reicht nur du.Alles ist so leicht.
Du bist wieder da,so vieles ist vertraut und manches neu.Du bist wieder da,wir leben jetzt, das Gestern ist vorbei.Und ich halt dich fest,bin total aufgedreht,
voll Euphorie.Du bist wieder da,du bist für mich die pure Energie.
عکسهاي آخرين مسافرت با بچه هاي همکلاسي رو تو گالري عکسها قرار دادم...براي ديدن عکسها ،روي عکس زير کليک کنيد.